گفتمان جهادی

جهاددانشگاهی در آستانه چهل سالگی باید به یک گفتمان جهادی تبدیل می شد. گفتمان جهادی منظومه ای از ارزشها و خصوصیتهای والاست. هر فرد و سازمانی که به این ویژگیها آراسته شود می تواند در قالب گفتمان جهادی ارزیابی شود.

محورهای اساسی گفتمان جهادی باورمندی، کنشگری، عدالتخواهی، انقلابیگری و نوگرایی است.

اعتقاد به جهان بینی الهی، اثرگذاری، مطالبه گری، پایایی و خلاقیت اصول گفتمان جهادی است که با تغافل و تسامح اعضا و مسئولین جهاددانشگاهی در چهار دهه گذشته  باعث شده است کمترین نمود از آن را در جامعه مشاهده کنیم. نتیجه این تساهل اوضاع کنونی است که اگر چه رهبر معظم انقلاب اسلامی برای زنده شدن گفتمان جهادی و تشویق جهادگران جوان، بزرگوارانه، جهاددانشگاهی را مورد لطف و تفقد قرار می دهند ولی فاصله جهاددانشگاهی با گفتمان جهادی فاصله زمین تا ثریا ست.

اگر بخواهیم جهاددانشگاهی را بعد از چهل سال مورد ارزیابی قرار دهیم باید ببینیم می توانیم عملکرد آن را در گفتمان جهادی و منظومه ارزشها و مفاهیم والای اخلاقی و مبانی جهان شناختی ارزشگذاری مثبت کنیم.

اشعاری از  استاد غلامرضا رحمدل

اسطوره در صدای تو تفسیر می‌شود

خورشید در نگاه تو زنجیر می‌شود

دریا که با تکلم خود شعر زندگیست

در موج موج خشم تو تعبیر می‌شود

تا با توام ز نبض زمانم هراس نیست

پیری در التهاب تنم پیر می‌شود

پرواز از عبور، مروریست در حضور

رفتن بهانه ‌ایست چرا دیر می‌شود

وقتی لبان عشق لبالب شد از سکوت

شعر از گلوی زمزمه شمشیر می‌شود

*** 

بگو شاعر بگو از درد مردم

مشو در ازدحام واژه‌ها گم

ز دهقان وز خرمنکوب و گندم

نه از افسانه‌های بی‌تلاطم

بگو شاعر بگو از درد مردم

ز اشک گرم و آه سرد مردم

بخوان از معبر تصویر پائیز

چروک چهره‌های زرد مردم

برنجستان، نمایشگاه درد است

خزر پژواک درد گیله‌مرد است

مبین بر بام سبز و نام سبزش

به زیر سبز پنهان فقر زرد است

بگو از کاخ سبز رشوه‌ خواران

ز رنج بی‌صدای چایکاران

بگو از بوته‌های تشنه اشک

که خشکیده‌ست در غوغای باران

سروده های انقلابی از دکتر غلامرضا رحمدل

 حق فقرا را زشما می گیرم

دادِ شهدا را ز شما می گیرم

کابین زنانتان اگر هم برود

اموال خدا را ز شما می گیرم

*** 

نعش شهدا برابرت می باشد

چشم و دل مردم به درت می باشد

آنگونه فتاده ای تو بر بیت المال

انگار که ارث پدرت می باشد

**** 

بر مال خدا دست درازی موقوف

با آبروی شهید ، بازی موقوف

این مملکت علی ولی الله است

تبعیض و نفاق و صحنه سازی موقوف

*** 

باز از جبهه حق نعش شهید آوردند

ورقی پاره ز قرآن مجید آوردند

چاوشان حرم از علقمه خوزستان

جسم بی دست ابوالفضل رشید آوردند

آن که با یاد لب تشنه سردار سحر

آب بر آب فشاند و نچشید آوردند

سرخوشان حرم عشق ز اقلیم شهود

به دل خسته عشاق امید آوردند

های یاران! بشتابید و لبی تر بکنید

باده از کوثرِ میزان و حدید آوردند

مَشکِ اشک دل عشاق مشبک شد، آی

باز از جبهه حق نعش شهید آوردند

*** 

ما و شما

ما چون شما شهید فروشی نمیکنیم

فریاد را اسیر خموشی نمیکنیم

با محتسب که ساغر ما را شکسته است

همجوشی و مذاکره نوشی نمیکنیم

ما شاعریم و نان سیاست نمی خوریم

در حزب باد خانه به دوشی نمیکنیم

اهریمنانه لاف سروشی نمی زنیم

آهنگرانه مار به دوشی نمیکنیم

ما آرمان میثم خرما فروش را

هرگز فدای زهد فروشی نمیکنیم

یا بوسه بر انا الحق حلاج می زنیم

یا ادعای دار به دوشین می کنیم

میراث ما ز عشق، رجزهای سرخ ماست

ما چون شما شهید فروشی نمی کنیم

*** 

ما ایستاده ایم

ما متصل به نام خدا ایستاده ایم

چون سرو سر فراز و رها ایستاده ایم

ما از شرنگ آتش میثاق سرخوشیم

در وادی الَستُ و بَلی ایستاده ایم

قربانیان مسلخ عشق ایم و منتظر

در وعده گاه سرخ منا ایستاده ایم

در شعر پایداری رندان پایدار

این است رمز حادثه؛ ما ایستاده ایم

دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، حافظ و امام حسین علیه السلام

روایتی به نقل از مرحوم دکتر «عبدالحسین زرین‌کوب» است؛ روایتی از شعر حافظ و باز شدن پنجره‌هایی جدید از دنیای زیبای ارادتمندی او به ساحت مقدس اهل بیت (ع) و خاصه،‌ اباعبدالله‌الحسین (ع).
دکتر زرین‌کوب می‌گوید: «روز عاشورا بود و قرار بود در مراسمی به همین مناسبت به در حضور جمعیتی که هم افراد عادی در آن حضور داشتند و هم افراد تحصیل‌کرده و به‌اصطلاح روشنفکر سخنرانی کنم. آرام وارد مسجد شده و در گوشه‌ای نشستم. نمی‌خواستم فعلاً کسی متوجه حضورم شود. در خلوت خودم،‌ دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی می‌گشتم، موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند. اما هرچه بیشتر فکر می‌کردم کمتر به نتیجه می‌رسیدم. در همین لحظه،‌ پیرمردی که کنار دستم نشسته‌بود، با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد: «ببخشید،‌ شما استاد زرین‌کوب هستید؟» گفتم: استاد که چه عرض کنم، ولی زرین‌کوب هستم. خیلی خوشحال شد و از این گفت که چقدر دوست داشته بنده را از نزدیک ببیند. در میان صحبت‌هایش با خودم می‌گفتم: این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن مرا داشته باشد؟

پیرمرد روستایی با آن چهره آفتاب‌سوخته، متین، سنگین و باوقارش، می‌گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده. حالا هم در اوقات بیکاری یا قرآن می‌خواند یا غزل حافظ. چند بیت جسته و گریخته هم از غزلیات خواجه خواند؛ چه زیبا هم غزل حافظ را می‌خواند. پرسیدم: حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید؟ گفت: «سؤالی داشتم.» گفتم: بفرمایید. پرسید: «شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟» گفتم: خب بله، صد درصد. گفت: «ولی من اعتقاد ندارم.» پرسیدم: من چه کاری می‌توانم انجام بدهم؟ از من چه خدمتی برمی‌آید؟ گفت: «خیلی دوست دارم معتقد شوم. یک زحمتی برای من می‌کشید؟ یک فال برایم می‌گیرید؟» گفتم: ولی من الان دیوان حافظ ندارم. بلافاصله یک دیوان جیبی از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت: «بفرما.»

حافظ، عاشورا و شعری که روضه من شد

مات و مبهوت نگاهش کردم. دیوان حافظ را از دستش گرفتم و گفتم: نیت کنید. فاتحه‌ای زیر لب خواند و گفت: «برای خودم نمی‌خواهم. می‌خواهم ببینم حافظ درباره امروز (روز عاشورا) چه می‌گوید؟» شوکه شدم و مردد در گرفتن فال. حافظ و عاشورا؟ اگر جواب نداد، چه؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چه می‌شود؟

با اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه‌به‌کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آن‌ها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به‌طور ویژه به این موضوع پرداخته‌باشد. اما چشمانم را بستم، فاتحه‌ای قرائت کردم و حافظ را به شاخه نباتش قسم دادم و صفحه‌ای را باز کردم و این شعر آمد:

زان یار دلنوازم شکری است با شکایت/ گر نکته‌دان عشقی خوش بشنو این حکایت
...
رندان تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کس/ گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا/ سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت
...
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/ زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
...
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ/ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

خدایا! این غزل اگر موضوعش امام حسین (ع) و وقایع روز عاشورا و شب یازدهم نباشد، پس چه می‌تواند باشد؟ سال‌ها خود را حافظ پژوه می‌دانستم اما هیچ‌وقت حتی یک‌بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده‌بودم. این غزل، باید به‌طور ویژه برای همین مناسبت سروده شده‌باشد. بیت اولش را که خواندم، پیرمرد از بیت دوم شروع به زمزمه‌کردن با من کرد. شعر را از حفظ می‌خواند و گریه می‌کرد، طوری که چهار ستون بدنش می‌لرزید؛ انگار داشتم برایش روضه می‌خواندم. گفت: «معتقد شدم استاد. معتقد بودم، ایمان پیدا کردم.» و گریه امانش نداد...

حالا دیگر می‌دانستم سخنرانی‌ام را چگونه شروع کنم. آن روز من، روضه‌خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که به‌قول خودشان پای هیچ روضه‌ای گریه نکرده‌بودند

غزل از سعدی

اي ساربان آهسته رو کآرام جانم مي رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم مي رود

من مانده ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او

گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود

گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون

پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود

محمل بدار اي ساروان تندي مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گويي روانم مي رود

او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان

ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مي رود

برگشت يار سرکشم بگذاشت عيش ناخوشم

چون مجمري پرآتشم کز سر دخانم مي رود

با آن همه بيداد او وين عهد بي بنياد او

در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي رود

بازآي و بر چشمم نشين اي دلستان نازنين

کآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود

شب تا سحر مي نغنوم و اندرز کس مي نشنوم

وين ره نه قاصد مي روم کز کف عنانم مي رود

گفتم بگريم تا ابل چون خر فروماند به گل

وين نيز نتوانم که دل با کاروانم مي رود

صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم مي رود

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن

من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم مي رود

سعدي فغان از دست ما لايق نبود اي بي وفا

طاقت نميارم جفا کار از فغانم مي رود

ولایت رهبر را قدر بدانیم

گوش‌شان به دهان حضرت حجت(عج) است !!!

 علامه عظيم‌الشأن حضرت آيت‌الله حسن‌زاده آملي، جلوي حضرت آقا (مقام معظم رهبری )دو زانو نشسته و ايشان را مولا خطاب مي‌كنند. حضرت آقا ناراحت شده و به علامه مي‌فرمايند اين كار را نكنيد. علامه حسن‌زاده مي‌فرمايند: اگر يك مكروه از شما سراغ داشتم اين كار را نمي‌كردم. 
ايشان در جاي ديگر فرموده‌اند: گوش‌تان به دهان رهبر باشد. چون ايشان گوششان به دهان حجت‌بن‌الحسن(عج)است. اين جملات وقتي بيشتر معنا پيدا مي‌كند كه بدانيم صاحب تفسير الميزان، علامه عارف آيت‌الله طباطبايي درباره شاگردش علامه حسن‌زاده فرموده‌اند: حسن‌زاده را كسي نشناخت جز امام زمان(عج). راهي كه حسن‌زاده در پيش دارد، خاك آن توتياي چشم طباطبايي. جناب علامه حسن‌زاده در مقدمه يكي از كتاب‌هاي خود خطاب به حضرت آقا مي‌نويسد: با سلام و تحيت خالصانه و ارائه ارادت بي پيرايه و درود نويد جاويد به حضور آن قائد ولي وفي و رائد سائس حفي، مصداق بارز "نرفع درجات من نشاء " تقديم مي‌گردد و عرض مي‌شود "يا ايها العزيز جئنا ببضاعه مزجاه " دادار عالم و آدم، همواره سالار و سرورم را سالم و مسرور دارد. 
(التمسك بذيل الولايه، حسن حسن‌زاده آملي)

آيت‌الله حسن‌زاده آملي مي‌فرمايند: رهبر عظيم‌الشأن‌تان را دوست بداريد، عالمي،‌ رهبري، موحدي، سياسي، دينداري، انساني، رباني، پاك منزه، كسي كه دنيا شكارش نكرده، قدر اين نعمت عظما را كه خدا به شما عطا فرموده، قدر اين رهبر ولي وفي الهي را بدانيد، مبادا اين جمعيت ما را، مبادا اين كشور ما را، مبادا اين كشور علوي را، اين نعمت ولايت را از دست شما بگيرند. خدايا به حق پيامبر و آل پيامبر سايه اين بزرگ‌مرد، اين رهبر اصيل اسلامي حضرت آيت‌الله معظم خامنه‌اي عزيز را مستدام بدار.

روزي بعد از ملاقات حضرت آقا با آيت‌الله بهاءالديني از ايشان مي‌پرسند كه آيا ديروز مقام معظم رهبري به اينجا آمده بود؟ ايشان در جواب مي‌فرمايند: بله چند دقيقه خورشيد اينجا تابيد و رفت، او چون خورشيد داراي خير و بركات است.

قبل از رياست جمهوري، روزي آقا به بيت حضرت آيت‌الله العظمي بهاءالديني مي‌روند. آقاي بهاءالديني مي‌فرمايد: "خورشيد لحظه‌اي تابيد و رفت. " زماني براي امضاي قائم مقامي رهبري، خدمت حضرت آيت‌الله بهاءالديني مي‌رسند، ايشان امضا نمي‌كنند. هر چه از فرستادگان آقاي منتظري اصرار از ايشان انكار، تا آنجا كه خود آقاي منتظري شخصاً خدمت ايشان مي‌رسد و تمام كتاب‌هايي را كه درباره ولايت فقيه نوشته است، جلوي روي آقاي بهاءالديني مي‌چيند. آيت‌الله بهاءالديني تمام كتب را جمع مي‌كنند و به آقاي منتظري مي‌گويند: "ولايت‌فقيه نوشتني نيست، فهميدني است. " بعد كه از ايشان مي‌پرسند: آقا چرا ايشان را تأييد نكرديد، مگر شخص ديگري هم مي‌تواند؟ مي‌فرمايند: نظر ما سيدعلي خامنه‌اي است. آقاي بهاءالديني فرموده است: "البته هيچ كس حاج‌آقا روح‌الله نمي‌شود، ولي آقا سيدعلي خامنه‌اي حقيقت ولايت‌فقيه هستند و رهبر. از همه به امام نزديك‌تر است. كسي كه ما به او اميدواريم، آقاي خامنه‌اي است. شما از ما قبول نمي‌كنيد، ولي اين ديد ماست، نزد ما محرز است آقا سيدعلي خامنه‌اي رهبر آينده هستند. " 

 آيت‌الله مصباح يزدي مي‌فرمايند: اگر امثال بنده شبانه‌روز تسبيح به دست بگيريم و فقط خدا را شكر كنيم كه خدا چنين رهبري را به ما داده، والله معتقدم كه از عهده شكر اين نعمت برنمي‌آييم. رهبر عزيز ما تالي تلو معصوم(ع) است.

مراسم عزاداری حضرت اباعبدالله بعد از نماز مغرب و عشا ؛

زیارت عاشورا ، سخنرانی،مداحی.

بلوار معلم فاز 2 مسجد ثامن الائمه 

 

سروده ها و نوحه های حسینی برای ایام محرم

ادامه نوشته

سروده ها و نوحه های حسینی برای ایام محرم

سروده عاشورایی زیر اثر دکتر غلامعلی رجایی است 

خیمه های غمزده دست غم بر سر زنید  /   کشته شد عباس من(2) 
چون من محنت زده قتل او باور کنید   /  کشته شد عباس من(2) 
از غم ساقی همه رخت غم بر تن کنید         ناله  وشیون همه  بر امیر من کنید  
لعن ونفرین ای حرم لشکر دشمن کنید       جمله از خون جگر دیده ها را تر کنید          
کشته شد عباس من (2)                                            
پیکر بی دست او روی خاک افتاده بود   /  در کنار علقمه تشنه لب جان داده بود 
سر به روی دامن مادرم بنهاده بود   /   محتضر گردیدنم در برش باور کنید
کشته شد عباس من (2) ...                                              

ادامه نوشته